یادم میاد در طول دوران تحصیلم شاید بیش از پنج بار نوشتم : موضوع انشا: تابستان خود را چگونه گذراندید!!!
شاید یکی دوتاشو هنوزم داشته باشم. آخه از دبستان خاطرات روزانه ام رو یادداشت می کردم.
سر کلاس باید فی البداحه می نوشتی. معلم با تحکم خاصی می گفت: (توی دبستان) بچه ها کمتر از ده خط نشه که قابل قبول نیست.
(توی راهنمایی) خانوم کمتر ار 20 خط نشه والا از شما دریافت نمیشه!
از همون موقع ها هی میگفتم آخه مگه میشه به افکارت بگی آقا حتما باید بشی ده خط؟! اصلا مگه میشه به زور یه چیزی به ذهنت تحمیل کنی که مبادا کمتر از اندازه ی خواسته شده بشه؟هیچ موقع نتونستم به جواب برسم. همیشه توی همه چی، دیگران احساس میکنن باید جبر و زور اعمال بشه...اما این واسم قابل درک نبوده و نیست. میدیدم که هر چی بزرگ تر میشیم ما آدما این خصلت، درونمون پر رنگ و پر رنگ تر میشه اما چرا؟ خدا عالمه....
آقا خلاصه مینشستیم و می نوشتیم. خدا رو شکر هیچ وقت مجبور نمیشدم چرت و پرت بنویسم چون این مغز محترم این بنده ی حقیر رو یاری میکرد تا مبادا چیزه زوری تحمیل کنم بهش. انشا هام رو معلم ها و بچه ها دوست داشتن.از همون موقع ها به نوشتن علاقمند شدم. یادم میاد پونزده شونزده ساله که بودم هر موقع بیکار بودم جز نوشتن کار دیگه ای نمی کردم.همه می گفتن قراره نویسنده بشی؟آره؟ و من در پاسخ یا میخندیدم یا میگفتم : خب بدم نمیاد که این جور بشه... و ازاونجاییکه نوشتن هم ذاتیه و هم نیاز به تمرین داره باید به اصلاح به ممارست!!!! پرداخت....
من کلی دفترچه ی خاطرات دارم از کوچکترین چیزا تا بزرگترینش رو که میشده نگه دارم از وسایل و یادگاری ها، نگه داشتم.
گاهی که میرم میخونم خاطرات مثلا دوازده سالگیمو ، واقعا واسم جالبه ، تقریبا همه چی ثبت شده حتی روزهای عادی و بدون اتفاق خاص!
حالا که بزرگتر شدیم، وقتا انقدر پر شده و گاهی به مسایل واقعا بی اهمیت پرداخته شده که کمتر وقتی واسه ی ثبت وقایع زندگیم پیدا میکنم. گاهی به سرم میزنه یه روزی خاطراتم رو با عنوان : روزهای گذران یا انچه گذشت... یا از ین جور چیزا چاپ کنم.
میدونی همه فکر میکنن که خب اتفاقاتی که توی زندگیشون افتاده چیز متفاوتی نیست اما من هر وقت زندگی نامه خوندم فهمیدم این تصور غلطه. خیلی چیزا در نظر ما عادیه اما اگه یه مورد کوچولوش رو واسه ی دوستت ، خواهر یا برادرت به عنوان یه پند یا یه تجربه تعریف کنی ، به متفاوت بودن تجربیاتت که طی عنوان خاطرات، سپری شدند، پی خواهی برد.
ما آدم بزرگا نهایتش به جایی میرسیم که واقعا باید مغزمون رو محدود به پاراگراف ها و تعداد خطوط معینی کنیم تا بتونیم بنویسیم. این جاست که میشه به سوال بی پاسخ مانده ی سال ها قبل یه جواب هر چند غیر منطقی داد.
انقدر از خودمون دور میشیم که واقعا چیزی به نام من نمیشناسیم. چرا هی میگیم من اینجورم من فلان من بهمان اما فقط هی بدون اینکه فکر کنیم بزرگ شدیم انتظاراتمون از اطرافیامون رو می بریم بالا، فقط واسه اینکه بگیم آره...
خیلی وقته که دوست دارم بنویسم اما وقتش رو ندارم و واسه خودم متاسفم که این عادت شاید خوب و شاید خیلی خوب رو فعلا ترک کردم. به نظر من بزرگ شدن خوبه اما بچه بودن بهتر... مسئولیت قبول کردن خوبه اما بی مسئولیت بودن بهتر....بچه بودن خوبه اما بچگی کردن بهتره اونم خیلی...
تابستون و به اصلاح وقت اوقات فراغت شروع شده سه ماه دیگه از خودم خواهم پرسید: تابستان خود را چگونه گذراندید!!!
ببینم هنوز اون قدرت انشای بچگی ها رو دارم تا یه انشای قابل قبول واسه خودم بنویسم یا نه! انشایی که بتونه add to life
بشه!!! باید مراقب باشم انشام تکراری نشه. چون : آنروز که بگذشت نمی آید باز قصه ای هست که دیگر هرگز، نتواند شد آغاز |